محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1866
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فراهم آر » و چون فراهمشان آوردم با آنها مشورت كرد كه اختلاف نكردند و گفتند : « با كسان برگرد كه بلاست و فنا » گويد : عمر به من گفت : « ابن عباس ! ميان مردم بانگ بزن و بگو : « امير مؤمنان مىگويد كه من صبحگاهان سوار مىشوم ، شما نيز سوار شويد . » گويد : صبحگاهان عمر سوار شد كسان نيز سوار شدند و چون به دور وى فراهم آمدند گفت : « اى مردم ، من باز مىگردم ، شما نيز بازگرديد » ابو عبيدة بن جراح گفت : « از تقدير خدا مىگريزيد ؟ » گفت : « آرى ، از تقدير خدا سوى تقدير خدا مىگريزيم . اگر يكى به دره اى رود كه دو كناره دارد يكى سرسبز و ديگرى خشك ، آنكه بر كنارهء خشك مىچراند به تقدير خدا مىچراند و آنكه بر كنارهء سرسبز مىچراند به تقدير خدا مىچراند . » آنگاه گفت : « اى ابو عبيده بهتر بود اين سخن را كسى جز تو مىگفت » و او را از مردم به كنارى كشيد كه با وى سخن كند . گويد : « در اين هنگام عبد الرحمن بن عوف بيامد كه عقب مانده بود و شبانگاه با كسان حضور نداشته بود و گفت : « چه خبر است ؟ » و چون قصه را با او بگفتند گفت : « حديثى در اين باره به نزد من هست . » عمر گفت : « تو به نزد ما امين و راست گفتارى ، حديث چيست ؟ » گفت : « شنيدم كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم مىگفت كه وقتى شنيديد در ديارى و با هست آنجا نرويد و اگر و با آمد و آنجا هستيد ، به فرار از و با برون مشويد ، يعنى تنها به قصد فرار برون مشويد » عمر گفت : « حمد خداى ، اى مردم به راه افتيد » و به راه افتاد . سالم بن عبد الله گويد : عمر به سبب حديث عبد الرحمن بن عوف با كسان بازگشت و چون عمر بازگشت ، عمال سپاهها به كار خويش بازگشتند .